و امـــــــــــا خبر.....
شبی که قرار بود به همه این خبر خوبو بدیم قرار شد هادی جونم خبرو بدهو منم صداهارو ضبط کنم اول به عزیز وبابابزرگ(بابا و مامان بابایی)که بزرگترن تلفن کردیم و خبرو دادیم که عزیز از خوشحالی جیغ میکشید و بابابزرگم خوشحال بود و سوپرایز و عمه سمیه هم با سوگند کوچولو کلی شلوغش کردنو تبریک گفتن بعد به مامانی و بابا برزگ(مامان بابای مامان) تلفن کردیم اونام حسابی خوشحال شدن و تبریک گفتن مامانی گفت که منتظر شنیدن این خبر بوده و بابام داره اونطرف از خوشحالی کارای بامزه ا ی انجام میده . هنوز با اونا خدا حافظی نکرده دیدیم که عمه هدی و زهرا هم پشت در خونن و خبرا بهشون رسیده بود اونام با خوشحالی بهمون تبریک گفتن وبعد عمو مجید و زن عمو اومدن و تبریک گفتن فردا صبحم هنوز خواب بودیم که دایی جلال زنگ زدو گفت که همین حالا از عمه هدی شنیده و کلی خوشحال بود . بعد دایی جمال مهربون تماس گرفت و اونم با خوشحالی تبریک گفت .شب هم دایی کمال و بهار جان زنگ زدنو تبریک گفتن .خلاصه هر کسی که میفهمید زنگ میزدو موجی از شادی و انرژی مثبت به سمت ما میفرستادن همه
نی نی جونم شما نوه هفتم خانواده بابا و نوه سوم خانواده مامان هستی که اولین نوه دختریهم میشی و با آمدنت داداشای مهربون من که میدونم خیلی دوست خواهند داشت برای اولین بار دایی میشن وعمو مجید مهربون هم برای اولین بار عمو میشه و همه کلی خوشحالن
اینم از ماجرای اون لحظات زیبـــــــــــــــــــــــــــــــا


و امـــــــــــا خبر.....
